میگن یه بار صنف شاسکول‌ها از آقای خاتمی تقاضای ملاقات کرد. آقای خاتمی هم گفت: بله بگویدد بیایند. دنیا که فقط مال نخبه‌ها نیست. این بنده‌های خدا هم دل دارند دیگر. بعد شروع کرد به فکر کردن که چکار کند آبروی اینها نرود و اتفاقا برعکس ثابت کند که حالا درست است اینها تیزهوش نیستند، اما خوب آنقدرها هم شاسکول نیستن!
وقتی خاتمی و اونها با هم روبرو شدن، اونها اول یه کم از این شعارهای حمایتت می‌کنیم و تو نور چشم مایی و تو عزیز دلمی سر دادند. آقای خاتمی برای اینکه ثابت کند که اینها هم بالاخره برای خودشون یه هوشی دارن، از یکی از اونها خواست بیاد بالا تا مقابل چشم بقیه و جلو دوربین‌ها تلویزیونی این نکته رو ثابت کنه.

خاتمی پیش خودش گفت خوب یه سوالی ازش بپرسم که نه سخت باشه که نتونه جواب بده، نه زیاد راحت که تابلو باشه. گفت: خوب عزیزم، شما بگو ببینم هشت هشت تا می‌شود چند تا؟
یارو یه کم فکر کرد و گفت: 156 تا!
جمعیت یهو شروع کرد به شعار دادن که: خاتمی، خاتمی، فرصت دیگرش ده! خاتمی خاتمی، فرصت دیگرش ده!

آقای خاتمی دید ناجوره توی پخش مستقیم. اگر این جواب نده از فردا باز هی اینارو دست میندازن. پس برای حضار دست تکون داد و گفت: خوب عزیزم. اشکال نداره. در جامعه‌ی مدنی این موارد هست و هیچ اشکالی هم نداره. حرمت انسانی شما برای ما مهم است. تقصیر بنده بود که سوال سختی پرسیدم.خوب بگو ببینم پنج پنج تا می‌شود چند تا؟

یارو باز فکر کرد و سر و کله‌اش رو خاروند و گفت: 96 تا؟!

جمعیت باز یهو شروع کرد به شعار دادن که: خاتمی، خاتمی، فرصت دیگرش ده! خاتمی خاتمی، فرصت دیگرش ده!
آقای خاتمی خیلی دلش برای یارو سوخت و پیش خودش گفت من باید یه کاری بکنم. پرسید: عزیز دلم بگو ببینم دو دو تا میشود چند تا؟!
و بعد خاتمی هی این سوال رو تکرار کرد و با انگشتاش هی عدد چهار رو نشون داد.
یارو گفت: چهار تا؟!

جمعیت یهو شعار داد: خاتمی، خاتمی، فرصت دیگرش ده! خاتمی خاتمی، فرصت دیگرش ده!